از اولین روز قرنطینه مینویسم:
هنوز امروز تمام نشده!
شاید هم قصد تمام شدن ندارد…
بی اطلاعم؛ولی از حالم مینویسم برای سرگرمی و گذران وقت!
حال فیزیکی چندان سرحالی ندارم!
گلو درد،بدن درد،گوش درد،سر شدن صورت،خستگی و بیحالی و از همه بدتر تنگی نفس وقتی درازکشیدم!
اما حال روحی که به جرئت مهم تر است!
خداروشکر این یکی خوبه حالش!امیدوار به اینده و خسته از امروز و در تلاش برای فردا و فرداها!
و اما باور همیشگی ام این روزها به جبران روزهایی هستن که راحت نفس میکشیدم!
اینبار امیکرون…
یه روزیا دقیقا مثل امروزن:)
نه خوبه
نه بد
نه خنثی!
صب که چه عرض کنم ظهر بیدار شدم،دوش گرفتم درس خوندم تا حوالی ۴،۵!از حال بهبود یافته دوستی باخبر شدم که واقعا خوشحال شدم!ولی بعدش آبریزش بینی و چشم و گلو درد شروع شد و متاسفانه سرما خوردم!ولی اصلا بابتش ناراحت نیستم و کلا با بیماری مشکلی ندارم!
حدودا چند ساعت پیش هم یکم بحثم شد باعزیزیولی حتیاونم مهم نیس!و الان صبر کردن تا ساعت ۱۲ برایخوردنقرص واقعا عذاب اورتبرام چونگیجخوابم…
همین دیگ این بود امروز من!
پ.ن:یه روز دیگم تموم شد و عمر بیش از پیش شتابان میگذرد…
این روز ها بیشتر از هر وقت دیگه ای از خودم میپرسم کیم!
برای چی اومدم تو این دنیا و هدف و رسالتم چیه!
جواب های خوبی دارم اما فقط جوابن!هنوز به باور و ایمان تبدیل نشدن برای همین گهگاهی بایداز خودم دلیل زیستن در این روزگار را بپرسم!
دلیل این همه رنج و سختی!الان از فکر کردن میتونم بالا بیارم!
از حال بد باردارم:)
و از جواب های تکراری حالت تهوع تمام وجودم رو گرفته!
دوست دارم مدتی دربیارم این مغز بیخود رو و دیگ فکر نکنم ولی نمیشه! نمیشههههه
هرکاری میکنم نمیشه!
من اومدم تو این دنیا که کارهای پیش روم رو خوب بگذرونیم به اهدافم برسم ارامش و خوشحالی تو تمام زندگیم رنگ داشته باشن و بعد هم بمیرم!ولی این تناوب باطل شنبه و شنبه و شنبه!
این روزگار تکراری
این زندگی که میتوان گفت واقعا چرت و مزخرفه نمیذارن!
واقعاااا نمیذارن:)
با اینکه ته دلم میدونم ک زندگی قشنگه
میدونم که اوضاع خوب میشه
میدونم که این روزا سیاهیی مطلق نیستن و نور هم توش هست ولی دوست ندارم باورش کنم:)دوست دارم تموم کنم روزگار رو!
ولی نه میخوام ادم ضعیفی باشم نه میخوامبدون جنگیدن با روزای گند زندگیم تموم شه و این دقیقا همون چیزیه که سردردم رو بیشتر میکنه
دلم رو بیشتر فشرده میکنه و حالم رو بیشتر میگیره!
من از این روند زندگی خستم!
جرئت بیانش رو در برابر احدی ندارم!
نه اینکه فکر کنم بقیه با اینکه من بهشون بگم من ضعیف و خستم بعدا مثل پتک میکوبونن توسرم!بلکه به خاطر اینکه حالم بهم میخوره از گفتن و اعتراف به ضعف!حتی جلوی آینه و تو تنهایی هم نمیتونم خیلی آسون بگم که ضعیفم چه برسد به اینکه بخوام به کسی بگم…
ولی با تموم اینها میدونم که زندگی ارزش زیستن داره!البته زندگیی که بشه زیست رو میگم نه زندگیی که روزمرگی هاش روزمردگین:)
درست عین روزگار بدرنگ و قواره ی من…
روزگار بد
روزگار بد
روزگار بد
ای روزگار بد!
باشه…
قبول!
این بار تو بردی:)
این بار حق با توعه
تو قوی تر بودی ولی بیا این دفعه رو بگذر از من…
بگذر از احوالات من
بخدا دیگه نمیتونم بخدا مغزم داغون شد از بس فک کرد به اینده ای که نمیدونه سفیده یا سیاه یا درست مثل همین روزا خاکستری…
از سردرد دارم میمیرم!
نمیدونم بگم کاش بمیرم!
یا بگم کاش بگذره…
یا خودم یه سیلی بزنم تو گوشم و بگم باید قوی باشی روانی!باید بگذرونی این روزا رو!میفهمی یا نه؟
شایدم باید خودم رو در اغوش بگیرم و بگم غصه نخور جانا!ناراحت نباش:)مگه خوشی موندگار بوده که غم بخواد بمونه؟میگذره روح قشنگم فقط تو خودت رو نباز که قوی ترینی…
شاید هم دیگر نباید فکر کرد!
چی بگم؟
نمیدونم!واقعا هیچ چی نمیدونم
…
از خون جوانان وطن لاله دمیده…
نمیخوام غر بزنمااا ولی خب زندگی یه جوریه دیگ!
یه طوری که نباید باشه!
یه حس و حالی که کاش نباشه
یه اتفاقات عجیبی که کاش نباشن!
مثلا غروب خواب دیده بودم که با مامان و بابا دعوام شده و دارم یهعمر از حرفایی که هیچ وقت نزدم رو میزنم منتها مسئله اونجا بود که توخوابم فقط قیافمونهمونادمایه دنیای واقع بود وگرنه نه طرز فکر منمثل حرفای توخوابم اونقدر خامه نه مامان و بابا ادما مستبد و دیکتاتورین!
ولی دیگ خواب بود!کاریش هم نمیشد کرد…
جمعه بود و اتاقم رو مرتب کردم کمتر از گوشی وفضای سمی اینستاگرام استفاده کردم!پادکست های حسین عرب زاده رو شنیدم و در نهایت رسیدم به اخر شب!
امشب دلایلی برای فکر نکردن ودر لحظه بودن بود!
ساعاتی خندیدیم و حرفزدیم و به اینده روشن فکر کردیم در کنار خانواده و این خودش دلیلی برای ادامه زندگی بود…
از یکسال پیش همین موقع بگم که نگران ترین بودم:
این هم نوشته ای از چنین روز و ساعتی دقیقا ۱ ساله پیشه!
خدایا دلم خیلی گرفته،حالم خیلی بده،ولی هیچ گوش شنوایی نیست که باهاش درد دل کنم،چون فکرمیکنمکسینمیتونهدرکمکنه و فقط حرف ها و پیشنهادهای کلیشه ای شون بیشتر اذیتم میکنه،ولی خوشحالم که تو هستی که میبینیحرفهام رو،میشونیخواستههامرو،
خدایا من تو روز سفید وسیاه یادت بودم توروخدا کمی به من هم نگاه کن،ببین چقدر حالم گرفته
و عجیب است که نمیدانم چرا این قدر حالم بده
کمکمکن،بهت ایمان دارم
کمکم کن که بفهمم مشکلم چیه
شاید مدرسه ست ولی به قرانت قسم نمیدونم چرا این قدربیتابو بی قرارم
کمکم کن فقط کمکمکنتروخدا
یه نشونه کوچیک
یه ارامشی از سوی خودت
یه چیزی که بفهمم منم میبینی
منی که کار غلط زیاد انجام دادم شاید کارهای غلطم بیشتر از درست ها باشه
ولی تو با مرام تری که نبخشی
با محبت تر از این هستی که روتوازمبرگردونی
پس ناامیدم نکن
قولمیدمتوحالخوشهمیادتباشم
۱۴۰۱/۶/۲۵
این منم،دقیقا خود من…
صبح با تاخیر حرکت کردیم برای برگشت به همبن خاطر حدود۳:۳۰ ظهر رسیدیم خونه،بعدش خوابیدم و استراحت کردم تا الان که باید برم دوش بگیرم!
از دیشب بخوام بگم باید عرض کنم که خواب خیلی راحت و با کیفیتی داشتم که به گمانم دلیلش تاثیرات پادکست این نقطه بود و البته برای بالاتر رفتن تمرکزم هم امروز فقط ۱ ساعت در اینستاگرام بودم:)))
امروز دلم میخواست تا خودشب گریه کنم ولی روزمردگی های برگ ۲۲م شهریور نذاشت…
من دیگر نمیتوانمممممم
واقعاااااا خستممممم
حدود ۲ ساعت و نیم درس خواندم و مابقی در فضای مجازی علاف بودم…
حالم چندان خوش نیست
تا مرز یک جرقه هم با دوستی پیش رفتم و متاسفانه هم جرقه ی مشتیی بود ولی خب بعدش درست شد چون نه من اهل کینه ام نهاون!
دیشبت تا ۷ صب بیدار بودم!
هنوز شمالیم!و این سفر شمال هرچقدر هم که مزخرف باشه یه چیز خیلی خوب داره که به وقتش درمان درده!
نمیدونم دقیقا از کجا ولی صدای اذان رو همیشه میشنوی!
متاسفانه یا خوشبختانه با دلایل منطقی چندان اعتقادی به اذان و نماز ندارم…
ولی همیشه خدا رو همه جا دیدم چه وقتی که غلط رفتم و چه وقتی که درست بوده راهم و همیشه باهاش حرف زدم و ازش کمک میخوام اما همیشه وقتای ناراحتی با صدای اذان خصوصا اذان صبح دلم آروم میگیره!دیشب به همین نیت تا صبح بیدار موندم که سر اذان از خدا سلامتی جسمی و آرامش روحی بخوام برای یکی از عزیزانم نمیدونم چیشد که وقتی رفتم پای پنجره و آسمان نیمه روشن رو داشتم میدیدم یه دفعه گفتم خدایا به من کمک کن دیگه حرفی از اوندوست نبود انگار خودم هم دنبال بهانه ای بودم برای گفتن اینکه نیاز به کمک دارم و دیشب تقریبا ۱۰ دیقه ای هم گریه کردم و هم کمک خواستم از خدا و مطمئنم که بهم کمک میکنه،از روشنایی روز برام واضح تره!
حس خوب و عجیبی بود این تجربه!
خدایا یبار دیگه میگم کمکم کن!
هم به من هم به اونی که میدونی چقدر با حال خوبش حالم خوبه و با حال ناخوشش داغون میشم!
چند روزی بود که دلشوره ی عجیبی داشتم یه بخشش شاید به خاطر خبری بود که امروز شنیدم از بیماری عزیز ترین ونزدیکترین رفیقم:)
و خیلی حالم رو گرفت…
از طرف دیگه این که روحیه ش رو تا حدود زیادی باخته بیشتر اذیت کنندس برام و نمیدونم که دقیقا چجوری باید بهش کمک کنم؟
چون وقنی خودم پارسال دو هفته ای توی مطب دکتر های مختلف پرسه میزدم به خاطر آسم و درد های وحشتناکی که داشتم وقنی یکی بهم میگفت قوی باش و خودت رونباز بدترین شکنجه روحی بود!